خرید بک لینک
نامخاطب ...! تجمع تضادها... ترک میخورد پوسته زنی کهده ها زن را در خود حمل میکند....سخت و جنگنده....دلبر و طناز.....تلخ و سرد....شیرین و گرم.....محکم ....شکننده....زن....مرد....پسر....دختر....مادر....کدامین کالبد اینهمه تناقض در بودن را تاب می آوردو چروک نمیشود....خط نمی افتد....پیر نم یشود....نمی شکند....؟!...من زنان زیادی را میشناسم که در آینهبا زنان بیشتری در خود!حرف زده اند...‌...‌ادامه در کامنت اول:

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:04

سه پیامک پشت سرهم ...با متن های کوتاه تلگرافیکه برآیند هرسه شان این است که اگربخواهم فاطمه را ببینم باید تا نیم ساعت بعدترش فلان جا باشمو کلا حدود چهارساعت وقت داریمقبل ازاینکه دوباره برگردد و مادر دخترکانش بشود ..دارم فکرمیکنم به روزبســـــــی شلوغ پیش رو و ددلاین نیم ساعته رسیدن !.....که پیامک چهارم ..: !خـــــــــــــــــــــــــــــــرم میکند و ذوقمرگـــــــــــ... و آن بخش عقده ای قلبم تاپ تاپ را از سرمیگیرد و تند تند آماده میشوم که به قرارمان برسم.....به چندقدمی ش که میرسم اول خـــــــــــ

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:04

رفتن همیشه با پاها ....گریستن همیشه با چشم ها ....بوسیدن همیشه با لب ها ...گرفتن همیشه با دست ها .....دوست داشتن با قلب ..و ....و ....رخ نمی دهد .....رفتن ....گاهی بی تفاوتی مطلق و خشکیدن ابدی ِ قــُــل قل ِ خواستن هاست ...گریستن ...گاهی نوشتن است ...!...بوسیدن ...گاهی نگاهی است که گـــره میخورد و کنده نمیشود ...گرفتن ...گاهی دوستت دارم گفتن های بی اتمام است .....و دوست داشتنگاهی پختن یک غذای خوشمزه !.......من اما بر این باورم که سوای درهم ریختگی کارایی اعضا .." چشم ها " ..یک تنه ( دوتـــایی) ..

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:04

آخرین جمله ات را یادم هست ...آخرین نگاهت را ...سه شب قبل تر بود ...قبل از بامداد آخــــرین بودنت ...!.. اما آخرین غذایی که درست کردی...آخرین جایی که باهم رفتیم ...آخرین خنده هایت ...آخرین ..نه...هیچ کئام از آخرین های روزهای قبل از بیماری را یادم نمی آید ..یادم نیست آخرین بار که گفتم دستت درد نکند ، خیــــلی خوشمزه بود ...داشتم از طعم کدام شاهکار بی تکرارت حرف میزدم ...نمیدانم آخرین بار کی و کجا ..در کدام خیابان ..به سلامت روی پاهایت ایستاده بودی و من بی خبر از روز آیندههای بی تو...ناشکرانه ! کنا

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:04

صفحه بندی